close
تبلیغات در اینترنت
داستان حضرت زکریا ویحیا

داستان حضرت زکریا ویحیا

داستان حضرت زکریا ویحیا,شناسنامه حضرت زکریا سرپرستی مریم از زکریا دعای,

ازدواج زکریا با اَشیاع در میان بنی اسرائیل دو خواهر برجسته وبزرگ زاده وجود داشتند که یکی به نام حَنّه ودیگری به نام اشیاع که نام پدرشان فاقوذا فرزند فتیل از اولاد سلیمان بن داوود واز خاندان یهودا فرزند حضرت یعقوب ونام مادرشان مرتا میباشد. حنه واشیاع هردو از یک پدر ومادر بودند…

نقشه سایت

خانه
خوراک

عنوان محصول

توضیحات محصول
قیمت : ---- تومان

عنوان محصول

توضیحات محصول
قیمت : ---- تومان

آمار

    آمار مطالب
    کل مطالب : 227 کل نظرات : 5 آمار کاربران
    افراد آنلاین : 1 تعداد اعضا : 0 آمار بازدید
    بازدید امروز : 27 بازدید دیروز : 17 ورودی امروز گوگل : 3 ورودی گوگل دیروز : 14 آي پي امروز : 3 آي پي ديروز : 13 بازدید هفته : 120 بازدید ماه : 667 بازدید سال : 1,400 بازدید کلی : 9,616 اطلاعات شما
    آی پی : 50.19.34.255 مرورگر : سیستم عامل : امروز : یکشنبه 06 اسفند 1396

    آرشیو

    تبلیغات

    داستان حضرت زکریا ویحیا

    ازدواج زکریا با اَشیاع

    در میان بنی اسرائیل دو خواهر برجسته وبزرگ زاده وجود داشتند که یکی به نام حَنّه ودیگری به نام اشیاع که نام پدرشان فاقوذا فرزند فتیل از اولاد سلیمان بن داوود واز خاندان یهودا فرزند حضرت یعقوب ونام مادرشان مرتا میباشد.

    حنه واشیاع هردو از یک پدر ومادر بودند وهر دو به افتخار همسری پیامبری در آمده بودند که اولی به همسری عمران ودومی را زکریا به همسری برگزید.اشیاع از بانوان مجلله دنیا وخواهر حضرت مریم بود و در قرآن نیز به او اشاره ای شده است.

    سرپرستی مریم از زکریا

    سالها از زندگی عمران وهمسرش گذشت اما دارای فرزندی نشدند واین امر حنه را رنج میداد از طرف دیگر خواهرش اشیاع نیز عقیم بود.

    روزی حنه مشاهده کرد که پرنده ای در روی درختی به جوجه اش غذا میدهد که این امر باعث شعله ور شدن حس مادریش شد واز ته دل از خدا تقاضای بچه نمود.خداوند نیز دعای او را مستجاب کرد وباردار شد.در این اثنا عمران از دنیا رفت وحنه بیوه شد ونذر کرد که بچه اش را خادم خانه خدا نماید.او منتظر فرزند پسر بود اما خداوند به او دختری را عطا کرد وچون خادمین خانه خدا از میان پسران انتخاب میشدند نگران شد.سپس نام او را مریم نهاد.

    مادرش بعد از تولد او را به بیت المقدس برد واو را به آنجا هدیه نمود واز آنجا که آثار بزرگی در مریم آشکار بود موجب نزاع راهبان درپذیرش کفالت وی شد وسرانجام برای برعهده گرفتن او به کنار نهری رفته تا قرعه کشی نمایند.

    زکریا نیز جزء آنان بود آنها اسم خود را روی چوبهایی نوشته وبه درون آب انداختند وتنها چوبی که روی آب ایستاد همان بود که نام زکریا به رویش نوشته شده بود.در نتیجه مریم به او واگذار شد.زکریا به نگهبانی ومراقبت از مریم پرداخت تا او بزرگ شد ومتولی بیت المقدس گردید.او روزها روزه میگرفت وشبها به عبادت می پرداخت ودر بنی اسرائیل هیچکس از نظر ایمان به پای او نمیرسید.هر وقت زکریا به دیداراو میرفت غذاهای مخصوصی در کنار محراب او مشاهده میکرد که باعث شگفتیش میشد.روزی با مشاهده میوه ها به او گفت که این میوه های غیر فصل را از کجا می آوری ومریم در جواب گفت:این از طرف خداست واوست که هرکه را بخواهد بیحساب روزی میدهد.

     دعای زکریا وبشارت تولد یحیی

    سالها بود که حضرت زکریا وهمسرش اشیاع عقیم بودند واکنون در دوران پیری به سر میبردند.زکریا بارها از خداوند طلب فرزند کرده بود تا بعد از خود وارثی داشته باشد .او روزی بر مریم وارد شد در حالیکه مریم در حال عبادت بود ومشاهده کرد که میوه های تابستانی در فصل زمستان برایش آمده است لذا به این نتیجه رسید که او هم میتواند در پیری بچه دار شود برای همین دست به آسمان بلند کرد وبا تمام وجود از خدا درخواست فرزند نمود وطولی نکشید که جبرئیل نوید تولد یحیی را به او داد.او با شنیدن این خبر از شادی بیهوش شد.او باور نمیکرد که در این سن بچه دار شود واز خدا تقاضای نشانه کرد وخداوند به او وحی کرد که نشانه بچه دار شدنت این است که تا 3 روز زبانت از کار خواهد افتاد وتو برای این نعمت خدا را شکرکن.او بعد از این متوجه شد که زبانش از کار افتاده وفقط در زمان عبادت باز میشود.او در این 3 روز با اشاره لبها وتکان دادن سر با مردم سخن گفت.

    طولی نکشید که همسرش احساس بارداری نمود وپس از 6 ماه یحیی متولد شد.ملائکه او را به آسمان بردند وطبق فرمایش امام باقر نخستین غذای بهشتی را به او خورانده وسپس به آغوش پدرش برگرداندند.

    شهادت حضرت زکریا

    هنگامیکه مریم به اذن خدا بدون شوهر حامله شد شیطان به میان بنی اسرائیل رفت وبه مردم القاء کرد که حامله شدن او کار زکریا بوده است.مردم به اوشوریدند وقصد کشتن او را داشتند که زکریا فرار کرده وبه بیابان رفت.درختی او را به حضور طلبید وزکریا وارد شکاف درخت شد ودرخت شکاف خود را فرو بست.اما شیطان گوشه ای از لباسش را از درخت بیرون گذاشت وبه گروهی از مردم که در جستجوی او بودند گفت که زکریا جادو کرده و داخل  درختی پنهان شده است ونشانه اش نیز این قسمت از لباسش است که از درخت بیرون آمده .سپس به دستور شیطان مردم اره ای را آورده ودرخت را به همراه زکریا به دو نیم کرده واورا به شهادت رساندند.

    بعد از شهادت چند ملائکه به دستور خداوند بدنش را غسل داده وکفن کردند وسه روز نیز بر بدنش نماز خوانده وبه خاکش سپردند.

    شناسنامه  حضرت یحیی

    ایشان یکی از پیامبران بنی اسرائیل است که نام مبارکش 5 بار در قرآن آمده است.نام پدرش زکریا ونام مادرش اشیاع بوده است.

    ولادتش خارق عادت بود چونکه پدرش زکریا در آن موقع پیر وزنش نیز نازا بوده است.سرانجام پس از 30سال زندگانی شهید شد ودر مسجد جامع اموی دمشق دفن شد.

    پیامبری یحیی و ویژگیهای او

    ایشان در کودکی به مقام نبوت رسید واین از امتیازاتش میباشد زیرا اولین کسی است که در کودکی به پیامبری رسید.پروردگار به او دستور داد تا با قوت وقدرت احکام تورات را در میان مردم اجرا کند .او مروج آئین موسی بود وپس از ظهور عیسی مروج آئین او شد.او در اثر رابطه تنگاتنگ با خدا به جایی رسید که از طرف خدا به 6 خصلت ستوده  وبراو سلام شد.او با مشاهده زهد وعبادت رهبانان ولباس مخصوصشان از مادرش درخواست چنین لباسی کرد وبا وجود مخالفت پدربالاخره از آنان تقلید کرد وآنقدر در بیت المقدس عبادت کرد تا مثل پاره ای استخوان شد.

    یحیی شهید راه امر به معروف ونهی از منکر

    هیرودیس حاکم وپادشاه فلسطین عاشق هیرودیا دختر برادرش شد .تصمیم گرفت با او ازدواج کند واقوامش نیز به این وصلت راضی بودند.این خبر به یحیی رسید واعلام کرد که اینکار حرام وبر خلاف تورات است وشروع به مبارزه کرد.فتوای او دهان به دهان به پادشاه رسید وبا تحریک هیرودیا، هیرودیس دستور قتل او را صادر کرد وسرش را نیز نزد شاه ومعشوقه اش آوردند.بعد از مدتی سرش را در داخل شبستان مسجد اموی وبدنش را در محلی به نام زَبَدانی در مسجد دلم در حوالی دمشق به خاک سپردند.نقل است که در مصیبتش زمین وآسمان وملائکه 40 شبانه روز گریان شدند وخورشید نیز به مدت 40 روز در هاله ای از سرخی خون طلوع وافول کرد همانطور که در شهادت امام حسین(ع)اینگونه شد.

    وقتی که سر یحیی را بریدند قطره ای از خون او بر زمین ریخت وهر چه خاک بر رویش ریختند خون از میان خاک میجوشید وخاک را سرخ میکرد.

    طولی نکشید که بخت النصر قیام کرد وعلت جوشیدن خون را جویا شد.تنها پیرمردی ماجرا رامیدانست واو بود که قضیه را از زبان پدر وجدش تعریف نمود.

    بخت النصر گفت آنقدر از مردم اینجا خواهم کشت تا خون از جوشیدن باز ایستد وبه دستور او 70هزار نفر را در آن مکان سربریدند تا خون از جوشیدن ایستاد.


    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی

    ورود کاربران

    نام کاربری :
    رمز عبور :

    » رمز عبور را فراموش کردم ؟

    عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد